آمدی با چشمهای کشیده با دامنی به فراخی صحرا باران آمد شبهای بلند چشم گشود پلک زد ازخورشید نگاهت صبح دمید تو آمدی نفس صبح ورق ورق عطرها را به مشامم بو میداد کسی نبود قهوه بشامم دهد تا در انقباض و انبساط عطرها در فضای مبهم توهم منتشر نشوم انگارعطرتورا گم کرده باشم ابرها قبل از آمدنت در انقباضی بغض آلود پیش پای تو کوچه را آب و جارو کردند . چقدر پلکهایت زیر باران لش میشوند روی هم وقتی لم میدهی زیر باران ترجیع بند نگاهها یت تکرار شکوه آمدنت زیر باران است
برچسب:
نویسنده: ماهان پاکدل