خرید بک لینک

●▬▬๑۩۩๑farab๑۩۩๑▬▬●:
●▬▬๑۩۩๑farab๑۩۩๑▬▬●:
●▬▬๑۩۩๑farab๑۩۩๑▬▬●:
پسرک انگور فروش)

کلیشم
محله نعلبندان وآهنگران
اسبی که سمش روی پای مردنعلبند
ومیخی که سر آن ابعاد مخروطی زیرآفتاب
برق میزند
چکشی که با دسته چوبی از جنس درختان سیالف

انطرفتردخترکی که بر آتش آتشدان
آهنگر میدمید
آهن سرخ شده
در انعطاف دستان آهنگر

گویا آهنگر غزل میپیچید
در آهن

چشمه ی عاشقانه شعر وآزادی
تعلیم میکند

از
صدای پسرکی حواسم پرت شد
آب البالو آب البالو
وپسرک دیگری
شانسی دارم شانسی
ومردی که دیوانه وار
صدای
سکه هایش زیر پیراهنش با
لباس کهنه ومندرس برتن از کوچه ها
میدوید
وکودکان اورا دنبال میکردند
ومردی سوار بر اسبی چوبی دیوانه وار میدوید

وزنی که ظرف آب گلین بر فرق سر
با آرامش از کوچه رد میشد

وازصدای غازها
بوی غربت
میآمد

صدای غازها
پسرک البالو فروش
صدای سندان واتشو اهن
صدای نعلبندان
صدای کودکانی که کسی را هو میکردند

در این میان پسرکی سواربر میانبار قاطر
سبدهای انگور

در جای بلندی همه چیزرامیبیند
کفشهایش نه
قاطرش نعل ندارد
تابحال
هیچ کسی دیده ای
دغه دغه نعل اسبان داشته باشد
تا کفش کودکان
نه
چون پنهانترین تهیدستی است

پسرکی که میانبار قاطرش ازراه دور آمده
اکنون میاندیشد
انگورش را بفروشد
کفش؟
نعل؟
کتاب؟
خانه ای برای خود؟
ازجایی میامد که مدرسه نداشت
؟
در میان این انتخاب های بظاهرساده
در روستای کلیشم
یکی را میتوانست انتخاب کند

پسرک دوباره نگاهش
طور دیگر انداخت
ودوباره
به آهنگر
دخترکی که میدمیدبرکوره ی او
پسرک فهمید
انتخاب ها
وقتی سخت میشوند

دخترک ذهنت
باید بر کوره آهنگری قلبت
بدمد
انقدر بدمد
تا اهنهای پیشرو
در دستان پسرک انتخابت
خمیرشوند
پسرک انگور فروش
همیشه ی زندگیش
اتشدان و دخترک ذهنش
راه
همراه داشت
گاهی دستش میسوخت
ولی اهنهای زندگی را
تفته میکرد

کلیشم
جایی است
میتوان سوختن را
آموخت

فاراب
@tekeaftab

برچسب: نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:16

صفحه بندی