جنگل ماسوله ی موهای تو
شب شده از رود تا دریای تو
مه گرفته سمت چشمانت کجاست؟
گشته ام.. تعقیب... رد پای تو
گم شدم انسوی جنگل راه نیست؟
از نفسهایت بیابم جای تو
سرپر سردار جنگل میشود
چشمهای شورش غوغای تو
چای لاهیجان و رژهای لبت
عالمی رنگین کمان بالای تو
لب گشایی دل شود زیبا کنار
میپسندم شیوه ی بلوای تو
گر بگویی خطبه های جمعه را
ارمنی هم پیرو فتوای تو
اجتهادی در غزل افتاده است
مثنوی هم میشود حوای تو
فصل جمهوری باران غلغه
عشق از سمت بهاران غلعله
غلغله یعنی آشوب است بام
کوچه ی جمهوریت در ازدحام
ازدحام مکتب لبهای تو
ازدحام شیون شبهای تو
ازدحام آشوب رژهای لب است
ازدحام تاریک ناریک شب است
شب شبیه شوکران پاییزی است
عشق در این شوهران در هیزی است
باز هم در ما غزل ابستن است
فارغ از یک مثنوی زاییدن است
باز هم سبک دمکراسی است این
مکتب من بازاحساسی است این
من نمیدانم چرا شرجی شدم
واژه را بازار ولخرجی شدم
دستهای مثنوی دست من است
هر عزل میرفت در بست من است
باز اواز علفها شعر شد
فندقستان باردیگرسحرشد
فاراب
برچسبها: فاراب, شعر, ماسوله, جنگل
+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۶ساعت11:9توسط خدايار قليزاده( فاراب) |
برچسب: جنگل,ماسوله,
نویسنده: ماهان پاکدل
تاريخ: جمعه
27 مرداد
1396 ساعت: 8:24