
صدای شکستن جمجمه ات.فرگشتی عجیب در رادیکالها استگلوله های کلاش درتکرار نامت بی قرار بودندگیسوان یلداییتچه درازنای سالی استدر سوگ چشمانتگیس هابریده اندشالها در اتش ققنوسی رقصمانند ماه بوده ایاز پشت ابر امدیچه خورشیدهایی را نوید ازادی دادیگیسوانت خیمگاه خاکستریی خیابانها است در انبوه اندوه دودشراب فرقتت را از قرافتابه هایلولیان لولی وش مست از ناودانهای حیات نوشیدیمبه من بگوفقط بگوچگونه مست میکنیچگونه رقص میکنیچگونه رقص میاوری تن تمام جهان راچگونه باد میدهی تمام گیسوان راچگونه ناز میکنی تمام خیابان رابه من بگو چگونهمست کرده ای تمام روسریها رابه من بگوچگونه تلوتلو میخورندون هاچگونه چهارشنبه سوری برپا میکنی در شهریوربه من بگوچگونه اتش در نیستان انداختیاکنونچگونه گوش کنماشکهایمتا کویرلوط جاری ن...
ادامه مطلب
آمدی با چشمهای کشیده با دامنی به فراخی صحرا باران آمد شبهای بلند چشم گشود پلک زد ازخورشید نگاهت صبح دمید تو آمدی نفس صبح ورق ورق عطرها را به مشامم بو میداد کسی نبود قهوه بشامم دهد تا در انقباض و انبساط عطرها در فضای مبهم توهم منتشر نشوم انگارعطرتورا گم کرده باشم ابرها قبل از آمدنت در انقباضی بغض آلود پیش پای تو کوچه را آب و جارو کردند . چقدر پلکهایت زیر باران لش میشوند روی هم وقتی لم میدهی زیر باران ترجیع بند نگاهها یت تکرار شکوه آمدنت زیر باران است...
ادامه مطلب
سربه دیوار زدم من بعدادل به اشعار زدم من بعداهرچه کردم که نرفت از یادملب به سیگار زدم من بعداکار نی های شبانان که نبودروز وشب تار زدم من بعداعطف چشمان تو باران امدکوچ خود بار زدم من بعداانچه از عشق برایم گفتیهمه جا جار زدم من بعداگفته اند جمعه بیاید صنمیجمعه بازار زدم من بعداجشن برپاست همین هفته بیاباغ تالار زدم من بعداخط لبهای تو مشق شب منخط هشدار زدم من بعدامستی چشم تو را تاک کم استتاک را دار زدم من بعدافاراببرچسبها: فاراب, شعر, من بعدا+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۶ساعت11:7توسط خدايار قليزاده( فاراب) | ...
ادامه مطلب
خلیل کمنیی من اخرش نفمهیدم دقیقا چه نسبتی با مادربزرگ پدریم داشت الان هم مادر بزرگم فوت شده هم خلیل کمنیی خدابیامرزدولی چیزی که مهم بود فندقچین نوده بودند اونا تولنگرود معازه داشتند با پسراشون نوده بلحاظ جعرافیایی در منطقه الموت بود اونها در منطقه شمالی وگیلانی بعد از کوهستانهای البرز رو به همواریهای گیلان بودندمعمولا هرسال باید میامدند از محصولات باغات ما میبردندالبته بصورت کادو زن خلیل کمنیی یک اتیش پاره تمام عیار بود تاانکه مشصمد یعنی پدرم کفت پسرم کلاس پنجم رو تموم کرده اینجا اول نداره میخوام بفرستم قزوین خلیل کمنیی به همراه زنش همصدا گفتن...
ادامه مطلب