
آه اسماعیل آتش خیز شدتشنگی در ساغرش لبریز شدهروله میرفت هاجر بهر آبآب کی باشد میان آن سرابگفت یارب تشنگی جانم گرفتهای های طفل ایمانم گرفتناگهان جوشید آبی در کویرروح انگیز و بهاری زمحریرهر کسی زان جرعه ای را نوش کردکام جان را در دلش مدهوش کردآی ابراهیم ای مرد خداای تبر بر دوش بشنو این نداوقت آن آمد که قربانی کنیکودکت را بر من ارزانی کنیتیغ را چون بر گلویش میگذاشتتیغ یارای بریدن را نداشتتیغ باشم چون...
ادامه مطلب